گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
...............
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
دیشب به احتمال قوی شعر خوانده بود
اسمش بهار بود ولی موج انفجار
پروانه های روسری اش را پرانده بود
پرتاب ناگهانی خون روی صورتش
چندین گل شقایق كوچك نشانده بود
وقتی پلیس وارد این اتفاق شد
چیزی برای ثبت جنایت نمانده بود
گفتند: مرد نیمة شب با دوچرخه اش
خود را به كوچه ی گل مریم رسانده بود
می خواست اعتراف بزرگی كند ولی
زن ماشه را دو ثانیه قبلش چكانده بود
تمام این ماجرا عین واقعیته و لحظه لحظه اش اتفاق افتاده راوی این ماجرا محمد بلوری پیشکسوت روزنامه نگاری و از خبرنگاران سابق کیهانه که در طی یک مصاحبه این مطلب را بیان کرده
بعضی از چشمها هیچ وقت از یاد آدم نمیرود، مثل چشمهای مریم. چشمهایی که زیر درخت اقاقیا از ترس به خود لرزید. محو شد. اما فضای خالی ۵۰ سال از زندگیام را پر کرد.
ماجرا از اینجا شروع شد...
سال ۴۰ یا ۴۵ بود. «دکتر بارنارد» اولین جراح پیوند قلب دنیا در آفریقایجنوبی به ایران دعوت شد. قرار بود در یک سفر چهار، پنج روزه دکتر برای جراحان ایرانی نشست بگذارد. سردبیر از من خواست برای آمدن دکتر و نوشتن پیش خبر فکری کنم. آن شب تا صبح نخوابیدم. به سردبیر گفتم یک برنامه دارم. باید دختری را پیدا کنیم که میداند سه، چهار ماه بیشتر زنده نمیماند. همزمان با آمدن دکتر «بارنارد» اگر این دختر بگوید حاضر است قلبش را به انسانی دیگر ببخشد ماجراهای قشنگی اتفاق میافتد و شاید آدمهایی پیدا شوند که حاضر باشند قلبشان را قبل از مرگ هدیه کنند.
دختران دممرگ
فرصت زیادی نداشتم. باید دختر دممرگی را پیدا میکردم که قشنگ بود، معصومیت داشت و چند روز بیشتر از عمرش باقی نمانده بود. به آسایشگاه «شاهآباد» رفتم. جایی در شرق جنگلهای سرخهحصار تهران. بیشهزاری دور که بوی اندوه میداد، بوی مرگ. نزدیک آسایشگاه که شدم نفسهایم به شماره افتاد.
میدانستم قرار است با دخترکان مسلول دمبختی روبرو شوم که دممرگ هم هستند. از پلهها پایین رفتم. یک تخت بیمارستانی زیر درخت اقاقیا، دختری ۱۸-۱۷ ساله و کپسول اکسیژنی روی صورت تصویریست که هیچگاه از ذهنم دور نمیشود. به سرپرستار گفتم خانم چرا این دختر را خواباندهاند زیر درخت؟ جواب داد: «به زودی تمام میشود... بچههایی را که چند روز دیگر میمیرند میآوریم زیر درخت میخوابانیم. میخواهیم آخرین روزهای عمرشان را قشنگ بگذرانند.» قشنگ! از شنیدن این کلمه قلبم به درد آمد و به روی خودم نیاوردم. موضوع را با آقای رییس آسایشگاه در میان گذاشتم. گفتم میخواهم برای آمدن دکتر «بارنارد» دختری به من معرفی کنید که... هنوز جملهام تمام نشده بود که یک دفعه دیدم ۱۲-۱۰ دختر جلویم ردیف شد. «هفده، هجده، بیست، بیست و پنج ساله؛ این چهار ماه دیگه میمیره، این سه ماه دیگه، این دو سه هفته دیگه...» اینها را آقای رییس آسایشگاه گفت؛ درست دم گوش دخترکان جوان. مرگ حقیقتی تلخ و روشن بود که انگار کسی از گفتنش ترسی نداشت.
احساس کردم دلم میخواهد بمیرم. یخ زده بودم. در دل به خود ناسزا گفتم از برنامهای که برای آمدن دکتر «بارنارد» ریختم. گلویم داشت ورم میکرد از غصه، هنوز هم بغضم میگیرد وقتی یاد آن روز میافتم.
آشنایی من و مریم
در میان همه، چشمان دخترکی معصوم به کف اتاق خیره و لبخند روی لبانش خشکیده بود. سلام کرد. انگار چشمهایش را نقاشی کرده بودند. پاهایم میلرزید. دستهایم توان نوشتن نداشت. فقط به خاطر سپردم که مریم «سل» داشت. که مریم از دهاتی دورافتاده و کلبهای چوبی در شمال به آن نقطه متروک پرت شده بود. که مریم تمام زندگیاش لب دریا خلاصه میشد. که مریم و خانواده بیمال و منالش ماهی صید میکردند و از آن راه روزگار میگذراندند. که مریم «سل» گرفت و مریضیاش شدید و شدیدتر شد. انعکاس موجهای دریای شمال در مردمک درشت چشمانش دیده میشد. صورتش اما به سرخی لبو بود.
از دکتر علت سرخی صورت مریم را پرسیدم و گفت همه مریضهای مسلول در آخرین ماههای زندگیشان همین طوری میشوند. در سختترین لحظههای زندگیام به مریم گفتم میخواهم سرگذشتت را بنویسم. شاید با بیدار شدن احساسات مردم پولی برایت جمع شود. اگر تو را بفرستیم خارج ممکن است علاج شوی، اما آیا حاضری در برنامه ما شرکت کنی؟
مریم قبول کرد. اولین اخبار و گزارشها را نوشتم با این تیتر: «من قلبم را میبخشم» غوغایی به پا شد. عکس مریم، معصومیت نگاه و صداقت کلامش باعث شد روزنامه به سرعت به فروش برود. تنها شش روز تا آمدن دکتر «برنارد» باقی بود. تلفنهای روزنامه پی در پی زنگ میخورد مردم میگفتند: «نگذارید این دختر بمیرد. ما کمک میکنیم. برایش حساب باز میکنیم.» عاطفهها به اوج رسیده بود. دختر مدرسهایها با دستههای گل و پارچههایی که رویش نوشته شده بود «مریم نمیر... مریم زنده بمان... مریم تو زنده میمانی، نجاتت میدهیم و...» به آسایشگاه بینام و نشان شاهآباد رفتند. شاهآباد حالا دیگر از آوازه چشمان بینشان مریم نشاندار شده بود. البته این را هم بگویم که بعضیها میخواستند از آب گلآلود ماهی بگیرند. مثلا یک مدیر مدرسه زیر یکی از این پارچهها اسم مدرسهاش را هم نوشته بود که معروف شود اما از طرفی دیگر جامعه تکان خورده و به هیجان درآمده بود. گل مریم قصه اما هر روز ضعیف و ضعیفتر میشد. میآمد دم بالکن آسایشگاه میایستاد و به نقطهای دور خیره میماند.
دکتر بارنارد آمد
روز موعود رسید. دکتر «بارنارد» به ایران آمد. مریم را به دفتر روزنامه کیهان آوردیم. دکتر هم شاید محو نگاه مهربانش بود وقتی گفت: نه! دخترم تو باید زنده بمانی. از مریم و دکتر عکس گرفتیم. دکتر رفت و انگار همه ماجرا تمام شد. همه این حرکت نمادین برای این بود که مردم اگر مریض مرگی داشتند به بخشیدن قلب اون راضی شوند، اما این حرکت در قلب من نمادین نبود. تمام آن شب با خود اندیشیدم که پایان این ماجرا چه بود؟ بهرهبرداری روزنامه، من، مدیری که میخواست برای مدرسهاش تبلیغ کند یا رازی در این ماجرا نهفته بود که باید درکش میکردم؟
درست است که سه چهار میلیون تومان آن زمان معادل پانصد ششصد میلیون الان برای مریم جمع شده بود اما من باید به وعدهام عمل میکردم. برای خارج فرستادن مریم به هر دری زدم. وزارت بهداری و پزشکان آن زمان اما به هیچ عنوان برای خروج از کشور و معالجه مریم جواب مثبت نمیدادند. بالاخره یکی از پزشکان حرف دلش را زد و گفت: «برای ما افت دارد نتوانیم مریض را در کشور خودمان معالجه کنیم و به خارج بفرستیم.» با شنیدن این حرف اشک در چشمهایم جمع شد. هر روز مریم رنگ پریده و ناتوانتر میشد. دو هفته دویدم. به هر دری زدم که مریم را به خارج از کشور بفرستیم. مریم داشت میمرد...
بالاخره فرشته نجاتی رسید. خانمی به نام «آزمایش» که در آن زمان صاحب شرکت آزمایش بود به من تلفن زد و گفت «پولی را که از کمکهای مردمی برای مریم جمع کردهاید به خانوادهاش بدهید تا با آن زندگی کنند. بیا پیش من تمام پول معالجه مریم را بگیر اما هیچ اسمی از من نیاور. برایش چند صندلی هواپیما را میگیرم که بتواند راحت جا به جا شود. خارج از کشور پزشکی دارم که گفته است میتواند مریم را درمان کند. فقط بگو چقدر پول لازم دارد تا چکش را بنویسم.» با شنیدن حرفهای آن زن مهربان دلم قرصتر شد. به وزارت بهداری رفتم. کمیسیون تشکیل شد، لحظهها به سرعت میگذشتند، مریم حالش خوب نبود. چهار صندلی هواپیما رزرو شد. قرار بود مریم را روی صندلیها بخوابانند. خوشحال بلیت را به آسایشگاه بردم. پلهها را دو تا یکی طی کردم. دیدم یک تخت بیمارستانی گذاشتهاند کنار اقاقیها. رد شدم. دیدم مریم است. نگاهم کرد، از زیر ماسک اکسیژن. نگاهی که تمام جسم و روحم را لرزاند. لبخند معصومی زد. چشمهایش خیلی حرفها داشت...
از نفسهای بیرمق، ماسک روی صورتش پر از بخار شده بود. به انگشتهایش نگاه کردم، تکان نمیخورد. آه میکشید انگار زیر آن ماسک لعنتی. با چشمهایش میگفت دیدی نشد؟ خیلی حرفها داشت نگاهش...های های گریه کردم وقتی ماسک را از روی صورتش کندند... الان هم که دارم میگویم گریهام میگیرد.

